تبليغاتX
دل نوشت - اولين سفر....................................................................................

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386

اولين سفر....................................................................................

واقعا ديگه از اين شهر همدان دلم گرفته. شهري دلتنگ و يكنواخت كه هيچ شور و نشاطي بين اهاليش نيست.

با اينكه قرار بود كلاس ها سه شنبه شروع بشه من تصميم گرفتن براي هر چه زودتر خارج شدن از اين شهر روز يكشنبه برم. 5ساعت تو راه بودم 2ساعت هم سرگردان در تاكسي و اتوبوس تا رسيدم به دانشگاه.

فضاي سرسبز و آرامي داشت. نقشه دانشگاه را گرفتم و شروع كردم به پرسه زدن. چون محوطه دانشگاه روي يك تپه قرار گرفته به همه مناطق اطراف مشرف بود. سلف كاملا مشرف بود به زندان اوين و از پنجره اش زندان اوين كاملا مشخص بود. اولين باري بود كه ميديدمش. از اونجا براي همه زندان سياسي دعا كردم ، احمد قصابان ، مجيد توكلي ، احسان منصوري ،كيوان انصاري ، ابوالفضل جهاندار ، سعيد درخشندي ، صادق كبودوند ، احمد باطبي ، سهيل اصفي ، و دهها عزيز ديگر.......

بعد از ناهار و بعد از سر زدن به دانشكده يك راست رفتم امور فرهنگي تا در خواست مجوز يك نشريه دانشجويي كنم: خرداد

كارشناس نشريات اول نگاه مشكوكي بهم كرد و شروع كرد به سئوال و جواب كردن از مشخصات شناسنامه اي گرفته تا سوابق ام در دانشگاه قبلي ام. انگار جلسه بازجويي بود!!

بعد رفت سراغ اينكه هدفت چيه؟ ايا وابستگي تشكيلاتي به جايي داري؟ و هزاريك جور سئوال و جواب ديگه!

من هم كه همه حرفهامو از قبل آماده كرده بودم شروع كردم به بلبل زباني و سخنراني در مورد مطالبات  صنفي و دغدغه هاي فرهنگي! خلاصه هر جور سعي كرد منو بپيچونه و بفرسته دنبال نخود سيا نتونست!!

بعد چند تا نشريه دراورد و گفت چرا با اين ها همكاري نميكني؟! من نشريات رو گرفتم و شروع كردم به خوندن ، واقعا پر از چرت و پرت و اراجيف بود. از پنج تا مطلب 4تاش اتهام و توهين بود و مطلب پنجم هم تعريف و تمجيد ازوزير علوم !!

مطلب اول در مورد كمپين يك ميليون امضا بود و نوشته بود كه با كمك 75ميليون دلاري امريكا ، مديريت ميشه!!! مطلب بعد ابراز نارضايتي از همايش ازدواج بود و اينكه چرا دخترها و پسرها قاطي ميشن!!

مطلب بعد درخواست انقلاب فرهنگي بود!! بقيه اش هم ناگفته پيداست.

بعد كه ديد من اصرار دارم كه فرم هاي مربوطه رو بگيرم ، شروع كرد به گشتن و به هم زدن پرونده ها تا يك فرم درخواست مجوز پيدا كنه ! كلي گشت و بهم ريخت ولي فرم پيدا نكرد!!(كارشناس نشريات دانشجويي فرم درخواست مجوز نشريات رو نداره!!!) معلوم بود ميخواد منو دك كنه ولي من دوباره سماجت كردم و گفتم احتمالا تو سايت هست ! خلاصه بعد از كلي تلاش موفق به گرفتن يه فرم شدن. وقتي فرم رو داد شروع كرد به تهديد كردن كه اگه سابقه حراستي يا انضباطي داري وقت خودتو نگير و هزار يك مزخرف ديگه!! 

بالاخره فرم رو گرفتن و با مدارك مورد نياز تحويل دادم .... خدا كنه مجوز بدن

 

بعداظهر كلاس داشتم اما يهو گروه گفت كه كلاس ها از اول مهر شروع ميشه!!

يكي دو ساعتي بي هدف پرسه زدم. همه هم اطاقي هايم رفتند شهرستان. من موندم و يه اطاق خالي. يه جاي غريب

واسه فرار از دلتنگي همين بي هدف زدم بيرون. همين جوري بي هدف سوار اتوبوس تجريش شدم. وقتي پياده شدم نميدونستم كجا برم. يكهو  يادم اومد كه از پسرعموم شنيده بودم كه گورستان ظهيرالدوله حوالي ميدان تجريشه. دل گرفته و غمگين شروع كردم به پرسيدن،.... كسي بلد نبود. يكهو چشمم افتاد به يه پيرمرد با موهاي بلند و سفيد... از قيافه ش معلوم بود ادم معمولي نيست رفتم جلو و پرسيدم ... يه كاغذ از جيبش درآورد و كروكيش را برام كشيد من هم خيلي ازش تشكر كردم و رفتم.........بعد از حدود نيم ساعت پياده روي رسيدم به نبش خيابان ظهيرالدوله ، 100 متر جلوتر دست راست يه كوچه كوتاه بود كه ته كوچه يه دروازه قديمي بود با شيشه هاي رنگي .... بالاش روي چندتا كاشي نوشته شده بود: آرامگاه صفا ظهيرالدوله 1317

               

 

چند بار در زدم تا بالاخره يكي از توي ايفون گفت : چي كار داري؟! صداي يه پيرزن هفتاد هشتاد ساله بود. گفتم :اومدم زيارت.

گفت: مردها جمعه و زنها پنجشنبه

تا اومدم چيزي بگم ايفون رو گذاشت و ديگه هرچي در زدم جواب نداد.

نمي دونم يهو چرا اينقدر دلتنگ شدم .... چند دقيقه اي كنار در نشستم.... يهو يه پسر جواني اومد شروع كرد به درزدن ولي كسي باز نكرد..........گوشيش رو دراورد و زنگ زد به يكي و گفت اومدم سر قبر مادر بزرگم  در رو باز كن..... در باز شد من سريع رفتم و بهش گفتم من از راه دور آومدم ولي نميذارن برم تو ..گفت بامن بيا ... با هم رفتيم تو .... اون رفت و درست وسط گورستان نشست كنار يه قبر ........ من هم شروع كردم به گشتن بين سنگ قبرها..... روي قبرها پراز اسامي بزرگان بود: ملك شعرا بهار ، قمرالملوك وزيري ، داريوش رفيعي ، روح الله خالقي ،حسين ياحقي ، رشيد ياسمي ،مرتضي محجوبي ، كلنل پسيان، عبدالرحيم ميرفندرسكي ، ابوالحسن صبا ......... فقط من واون پسر جوان توي گورستان بوديم حوالي ساعت 6 بود. به طرفش رفتم كنار يه قبر نشسته بود داشت شعر ميخواند، بهش كه نزديك شدم ديدم روقبر نوشته فروغ فرخزاد..... نميدونم شايد نوه یا نتیجه شاید هم ندیده فروغ بود به هر حال رفتم چند تا عكس گرفتم و كنارش نشستم.

 

             

 

 

داشت شعر ميخواند و اصلا به من توجهي نكرد، وقتي شعر خوندنش تموم شد ..... نگاهي به من كرد. پرسيد اهل كجايي و بعد كلي حرف زديم...... از همه چيز .....پعد از چند دقيقه موبايلش زنگ زد ...... صحبتش كه تموم شد گفت من ديگه بايد برم........بلند شد خداحافظي كرد و رفت......

 

 من موندم يه گورستان خالي ، يه دل گرفته وبغضي كه گلومو فشار ميداد..... هيچ كس اون دوروبر نبود  شروع كردم به گريه كردن ،حسابي سبك شده بودم ..... گريه عجب موهبتيه .......... هوا گرگ و ميش بود ... نسيم خنكي ميومد..... هواي لطيفي بود ....... به قبر فروغ نگاه كردم......... شعر زيبايي روش هك شده بود :

من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريكي

اگر به خانه من امدي _ براي من

اي مهربان من چراغ بياور و يك دريچه

كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم..

 

فاتحه اي خواندم و بلند شدم ..... همينطور كه به سمت در خروجي ميرفتم  اشعار و اسامي روي قبرها را ميخواندم.......

اشعار جالبي بود...

روي قبر كلنل پسيان نوشته شده بود:

پاي در زنجير نزد دوستان

به كه با بيگانگان در بوستان

روي قبر رشيد ياسمي نوشته شده بود:

نسيم اسا از اين صحرا گذشتيم

سبك رفتار و بي پروا گذشتيم

كنون در كوي ناپيدا خراميم

چو از اين صورت پيدا گذشتيم

روي قبر مرتضي محجوبي نوشته شده بود :

با ما بودي ، بي ما رفتي

چو بوي گل به كجا رفتي

.

.

.

رسيدم به در،  اتاقي كوچك كنار حياط بود كه پيرزني تنها درآن زندگي ميكرد ، نگاهي به من كرد ، من خداحافظي كردم  در را باز كردم و رفتم.......

 هوا كاملا تاريك شده بود

من مانده بودم وچشماني خيس ودلي گرفته و كلي خاطره......... 

 

 

 

نوشته شده توسط رشید در 21:17 |  لینک ثابت   •