تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

ندگی مثل بالا رفتن از یه کوه می مونه... گاهی مسیر همواره و گاهی نه

اما قشنگه اون لحظه که بر می گردی و می بینی اووووو چه همه راه اومدی بالا!!! چه منظره ای!

من می ترسم اما ، می ترسم از اون لحظه که برگردم و ببینم هیچی پشت سرم نیست!

۲۷ سال... گاهی سخت گذشت... خیلی سخت... ولی اومدم بالا.... و تو شاهدی

همیشه این واهمه با من بود که آیا راهی رو که می رم درسته؟ این جایی که هستم همونه که باید باشه؟

دلم نمی خواد وقتی واسه آخرین بار ازم می خوای برگردم و پشت سر رو ببینم تمام وجودم پر بشه از حسرت.... و وقتی دوباره سرم رو برگردونم دیگه تو هم نباشی

تو تنها شاهدی واسه تمام هستیِ هستی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 12:7  توسط رشید  | 

اولین چیزی که وقتی ادم پاشو از این مملکت بیرون میزاره به ذهنت میرسه اینه که میتونی با صدای بلند چند تا فحش آبنکشیده نثار بعضیها!! از جمله احمدی نژاد و..... بکنی.... انصافا احساس قشنگیه..... نفس کشیدن تو دموکراسی، آزادیهای اجتماعی و..... برای ما که بزرگشده دهه های شصت و هفتاد هستیم خیلی هیجان انگیزه....

تفاوت ها به شدت در دو طرف مرز احساس میشه.... اخلاق بد ماموران گمرک و قیافه های زمخت و بد اخلاق ایست بازرسی مرزی ، نگاه های چپ چپ و مرموز و سوال های بیخود، بازرسی لوازم شخصی در این طرف ........ چهره خنده رو ،  برخورد خوب و ادم های خوشتیپ(!!) پلیس ترکیه کاملا فضای دو طرف مرز رو متمایز میکنه... بعد از خروج تا شهر استانبول که یک فاصله حدود 1700 کیلومتریه حتی یک ایست بازرسی یا پلیس که سر راه آدمو بگیره و بخواد وسائلتو نگاه کنه وجود نداره! بر عکس ایران که هر 100 کیلومتر باید به یکی جواب بدی!!!

استانبول شهری میان شرق و غرب...... این اولین جمله ای که در ورودی شهر دیده میشه... شهری با 22 میلیون جمیت ... حتی 1 درصد مشکلاتی که تهران با نصف جمعیت استانبول داره، تو این شهر نیست... هوای تمیز، ترافیک روان، پمپ بنزین های خلوت، بهداشت و نظم شهری بسیار بالا...... دیدن مسجد های متعدد که دقیقا کنارشون یک دیسکو یا یک فروشکاه مشروبات الکلی هست حقیقتا تعجب انگیزه......

سوار مترو یا اتوبوس که میشی برعکس تهران که همه در حال چرت زدن هستن، همه در حال خندیدن و حرف زدن با هم هستن......

دختر  جوانی که در جواب به پرسیدن یک آدرس 2 کیلومتر باهات پیاده میاد تا دقیق راهنماییت کنه.....  فروشگاه های بزرگی که وقتی ازشون خارج میشی هیچ کس نیست که تو کیفتو نگاه کنه یا مجبورت کنی هرچی خریدی رو میزش خالی کنی.... دانشجویی که با صدای بلند روبروی عکس نخست وزیر وایمیسه و اون رو فاشیست صدا میزنه و..... چیزهایست که ما تو ایران نظیرشو نداریم.....کشوری بدون یک قطره نفت و گاز و بدون منابع طبیعی فقط از درآمد توریست و ترانزیت خودشو به این سطح اقتصادی رسونده

بلیت اوتوبوس که ما اینجا میگیریم 25 تومان اونجا یک ونیم لیر بود ... یک لیر ترکیه=700 تومان پول ما بود اینجاست که به بی ارزش بودن پول ایران پی میبریم یعنی یه بلیت اوتوبوس میشه هزار تومان به پول ما! یا یک شیشه آب معدنی 2 لیر!! یا یک دستشویی رفتن= 1لیر!!!

یه چیز جالبه دیگه این بود که توی اتوبوس های شهری پر بود از دختر پسرایی که با هم این طرف اون طرف میرفتن!!! حالا چرا جالب؟!! فکر نکنم تو ایران کسی با دوست دخترش سوار اتوبوس خط واحد بشه یعنی هیچ دختری حاضر نیست واسه بیرون اومدن با آدم از خط واحد استفاده کنه!!! یا ماشین شخصی یا نهایتا تاکسی دربستی! با یه پسره ترک در مورد همین مسئله صحبت کردیم میگفت اینجا سطح توقعات واسه ازدواج اصلا بالا نیست، یه گردنبند و یه حلقه بسه! وقتی از شرایط ایران براش گفتم حیرت زده شد..

و اما نکته جالب دیگه این بود که مردم کوچه بازار از احمدی نژاد خیلی خوششون میومد فقط واسه اینکه به اسرائیل بدوبیراه میگه از چند تاشون پرسیدم اگه احمدی نژاد تو ترکیه بود بهش رای میدادین؟ اکثریت میگفتن نه!!! چون نمیخوایم منافع ملیمون به خاطر ضدیت با اسرائیل و آمریکا لطمه بخوره!! وقتی من از اوضاع داخلی ایران براشون میگفتم و میفهمیدن تو ایران چه خبره نظرشون کاملا عوض میشد... واسه چند تا دانشجوی علوم سیاسی عاشق احمدی نژاد!! لپ تاپمو روشن کردم و عکس های اعتراضات بعد انتخابات ایرانو نشونشون دادم  عکس ندا و سهراب محسن و... حیرت زده بودن این که یکی به خاطر شرکت در انتخابات این بلا سرش بیاد براشون باور نکردنی بود.....

در هر صورت سفر خوبی بود.... با کمک بکی از دوستام که تبعه کاناداس تصمیم دارم برم اونجا اما هنوز کارای انجام نشده زیاد دارم... ویزای توریستی کانادا برام جور شد اما تو آخرین لحظات پشیمون شدم هنوز مدارک تحصیلی مو آزاد نکردم و یه سری کارای دیگه گفتم برگردم تا کارامو انجام بدم و بعد تکمیل و با پول کافی برم........ تا خدا چی بخواد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 10:48  توسط رشید  | 

حرکت!!!!

شاید اگه دو سه سال پیش کار توی یه پروژه بزرگ حفر تونل اونم چند ساله بهم پیشنهاد میشد از خوشحالی بال درمیاودم.... حاضر بودم چند ماه بدون پول توش کار کنم..... اما الان..... بعد سه ماه کار با حقوق و مزایا و بیمه سرویس و..... دلمو زد .... یکنواختی اذیتم میکرد.. باورم نمیشد یه روزی همینجوری یه تیکه کاغذ بنویسم و استعفا بدم.... و دیگه تلفن های رئیس شرکتو که ازم میخواست برگردمو جواب ندم!!.....

دیگه نمیتونم قانع بشم به یه حقوق سربرج و یه کار یکنواخت....... نمیدونم چرا اینطور شدم .....دلم میگیره میخوام رها باشم میخوام کاری داشته باشم که دست خودم باشه تنوع داشته باشه مسافرت داشته باشه....... خنده داره نه .. شبیه رویاهای دوران بچگیه که همه دوست دارن خلبان بشن..!!!! شاید اولین قدمش گرفتن گذرنامه باشه..... بعد چند تا ایمیل رزرو بلیط و بعد حرکت..... پرواز آره پرواز این چیزیه که من میخوام.......... پرواز.......

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 16:11  توسط رشید  | 

کار صد ها صد هزاران تيغه شمشير کرد آرش


دیشب خیلی اتفاقی چشمم افتاد به کتاب ارش کمانگیر سیاوش کسرایی

واقعا فضای شعر چه قدر شبیه این روزهای ماست.......

اما نکته ای که خیلی تو این شعر برام جالب بود قسمت بود از متن اصلی:

و ليکن چاره را امروز زور و پهلوانى نيست

رهايى با تن پولاد و نيروى جوانى نيست

ارش با سپاه انبوه دشمن درگیر نشد بلکه بر فراز البرز رفت و تمام نیروش رو بر تیری نهاد و اون تیر رو پرتاب کرد و این چیزیست که باعث پیروزی ایرانیان شد ....

خلیه جالبه چطور میشه بدون جنگ با دشمن پیروز شد؟..... به نظرم اون تیر همون تیر اندیشه و اگاهیست ...... خیلی جالبه که در ادبیات کهن ما به این مسائل اشاره شده ...... این جمله در واقع همون تئوری مبارزه بدون خشونت هستش... چیزی که تازه در سالهای اخیر روشنفکران غرب بهش رسیدن ما در ادبیات کهن خودمون داشتیم و واقعا جای افتخاره............

و اخرش هم میگه : کار صد ها صد هزاران تيغه شمشير کرد آرش...

روزگارى بود

روزگار تلخ و تارى بود

بخت ما چون روى بدخواهان ما تيره

دشمنان بر جان ما چيره

شهر سيلى خورده هذيان داشت

بر زبان بس داستانهاى پريشان داشت

زندگى سرد و سيه چون سنگ

روز بدنامى

روزگار ننگ

غيرت اندر بندهاى بندگى پيچان

عشق در بيمارى دلمردگى بيجان

فصل ها فصل زمستان شد

سنگر آزادگان خاموش

خيمه گاه دشمنان پر جوش

هيچ دل مهرى نمى ورزيد

هيچ کس دستى به سوى کس نمى آورد

هيچ کس در روى ديگر کس نمى خنديد

باغهاى آرزو بى برگ

آسمان اشک ها پر بار

گر مرو آزادگان دربند

روسپى نامردان در کار

انجمن ها کرد دشمن

رايزن ها گرد هم آورد دشمن

تا به تدبيرى که در ناپاک دل دارند

هم به دست ما شکست ما بر انديشند

پير مرد اندوهگين دستى به ديگر دست مى ساييد

از ميان دره هاى دور گرگى خسته مى ناليد

برف روى برف مى باريد

باد بالش را به پشت شيشه مى ماليد

پيش روى لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايى از سرباز

لشکر ايرانيان در اضطرابى سخت درد آور

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته

خلق چون بحرى بر آشفته

به جوش آمد

خروشان شد

به موج افتاد

برش بگرفت وم ردى چون صدف

از سينه بيرون داد

منم آرش

چنين آغاز کرد آن مرد با دشمن

منم آرش سپاهى مردى آزاده

به تنها تير ترکش آزمون تلختان را

اينک آماده

مجوييدم نسب

فرزند رنج و کار

گريزان چون شهاب از شب

چو صبح آماده ديدار

و ليکن چاره را امروز زور و پهلوانى نيست

رهايى با تن پولاد و نيروى جوانى نيست

به پنهان آفتاب مهربار پاک بين سوگند

که آرش جان خود در تير خواهد کرد

پس آنگه بى درنگى خواهدش افکند

زمين مى داند اين را آسمان ها نيز

نظر افکند آرش سوى شهر آرام

کودکان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگين کنار در

مردها در راه

دشمنانش در سکوتى ريشخند آميز

راه وا کردند

کودکان از بامها او را صدا کردند

مادران او را دعا کردند

پير مردان چشم گرداندند

دختران بفشرده گردن بندها در مشت

همره او قدرت عشق و وفا کردند

آرش اما همچنان خاموش

از شکاف دامن البرز بالا رفت

وز پى او

پرده هاى اشک پى در پى فرود آمد

کار صد ها صد هزاران تيغه شمشير کرد آرش

تير آرش را سوارانى که مى راندند بر جيحون

به ديگر نيمروزى از پى آن روز

نشسته بر تناور ساق گردويى فرو ديدند

و آنجا را از آن پس

مرز ايرانشهر و توران بازناميدند

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 12:10  توسط رشید  | 

تراژدی کار در مملکت اسلامی.........................

پس از مدت ها دوندگی شامل :

13 بار مراجع به اداره صنایع و معادن

6 بار مراجع به اداره منابع طبیعی

8 بار مراجه به اداره محیط زیست

5 بار مراجعه به اداره میراث فرهنگی

3 بار مراجعه به دفتر ثبت اسناد شماره 22

4 بار مراجعه به سازمان نظام مهندسی معدن

5 بار مراجعه به بانک ملی

واریز 5 فقره فیش بانکی جمعا به مبلغ 2میلیون تومان

پرداخت دو فقره تراول 50 تومانی به عنوان هدیه !!

5 بار مراجعه به شورای روستا

و 6 فقره بازدید صحرایی......

به علاوه مقادیر زیادی حرص و جوش+ استرس+اعصاب خوردی

و مصرف 150 لیتر بنزین سهمیه و یک بار تعمیر کامل جلوبندی ماشین..........

و مهمان کردن تنی چند از کارشناسان محترم سازمان ها و ادارت به صرف جوجه کباب، برگ، سلطانی و بختیاری و ....

تازه موفق شدیم به دریافت یک فقره "پروانه اکتشاف تراورتن"

 

تازه اول راهه .... سپس نیاز داری به احداث راه و خرید زمین... زدن مخ روستایی ها و پرداخت مبالغی به عنوان هدیه

کرایه بلدوزر به قرار روزی 400 هزار تومان

خرید کمپرسور 6 میلیونی

راسل 2 میلیونی

سیم برش 8 میلیونی

کانکس 1 میلیونی

وانت 6 میلیونی

کارگر، بنزین و گازوئیل قاچاقی....  و مواد غذایی به مقادیر متنابه!!

تا آن وقت بتوانی یک سینه کار زپرتی ایجاد کنی ... و اگر مورد پسند کارشناسان  اداره معادن بود که بود و اگر نبود دو باره تکرار عملیات..... تا بشود! و بعد گواهی کشفت صادر شود ...... و بعد پرداخت مالیات ، هزینه طرح خاتمه عملیات، ضمانت نامه بانکی و حقوق دو لتی و...

 

 

کار تو این مملکت خیلی سخته به خدا!!! 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 12:3  توسط رشید  | 

یه اتفاق جالب و تصمیم کبری!! ..............................

دیشب داشتم دنبال یک جزوه دوران کارشناسی میگشتم یه چیزی رو میخواستم از توش در بیارم، رفتم سر وقت کمد قدیمی که همه وسائلمو اونجا میزارم. درشو باز کردم شروع کردم به گشتن بین جزوه ها.... یهو چشمم افتاد به چند تا فیل ویدئویی قدیمی با کلی گرد و خاک .... فیلم هایی بود که با دوربین هندی کم گرفته بودم و با دستگاه ویدئو روی فیلم VHSظبتشون کرده بودم .... فیلمهای خانوادگی اردوهای دانشگاه و مسافرت..... هوس کردم دوباره یه نگاهی بهشون بندازم ... رفتم ویدئومون که توی زیر زمین بایگانی شده بود رو پیدا کردم کلی خاک روش بود آوردمش پیش تلوزیون و فیلم ها رو گذاشتم توش .........

اولین صحنه مربوط به سال 83 و اردوی مریوان بود، داشتیم صبحانه میخوردیم!!! همینطور کم کم زدم جلو تموم بچه ها قدیم رو مرور کردم .... یادش بخیر..... فیلم بعدی مربوط به مسافرت شمال بود سال 80 ..... چهره پدرم خیلی برام جالب بود... واقعا نسبت به اون موقع خیلی پیر شده ... اصلا این قضیه رو احساس نکرده بودم... فیلم بعد هم یه عروسی بود توی مهاباد...... به قیافه خودم خیلی خندیدم!! سال 81 بچه ورودی!! و تریپ دانشجویی...... ! . یادش بخیر .... تا اخر شب مشغول دیدن همه فیلم ها شدم.... خیلی جالب بود به خدا... کلی حال کردم...واقعا زندگی مثل همین فیلمه .... چه قدر زود گذشت

من که حاضرم دوباره برگردم سر کلاسهای دانشگاه و دوباره 136 واحد پاس کنم ... همکلاسیها.... اردوها .... انجمن.. یادش بخیر .....

این روزا خیلی بی حوصله شدم... درسم تموم شده.... دوستان همه رفتم.... بچه محل ها هم هم رفتن سر زندگیشون!! واقعا تنها شدم... امروز کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که لحظات زندگی خیلی پر ارزشه و حیفه هدرشون داد..... تصمیم گرفتم ازدواج کنم!! خنده داره نه! حالا باکی؟ ....... ؟؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 0:22  توسط رشید  | 

سخن عکس

این عکس واقعا آدمو به فکر فرو میبره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 1:39  توسط رشید  | 

احتمال بازداشت مهندس موسوی..............................................................

در پی اجرای سناریوی از پیش طراحی‌شده حرمت‌شکنی از امام و نسبت دادن آن به دانشجویان از دیروز رسانه‌های رسمی تبلیغات حجیم و هدف‌داری را آغاز کرده‌اند که با توجه به اطلاعات به دست آمده به نظر می‌رسد زمینه‌چینی برای برخی رفتارهای غیرمتعارف جدید باشد. سایت موسوی می افزاید: به کلیه حامیان جنبس سبز توصیه می‌شود در این زمینه کاملا هوشیار باشند و مرتبا خود را از آخرین تحولات مطلع نگهدارند. این سایت به دیگر پایگاههای اطلاعاتی پیشنهاد کرده است که با توجه به محدودیت های شدید اطلاع رسانی، اربرانشان را نسبت به ضرورت این هوشیاری آگاه کنند.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 0:0  توسط رشید  | 

گزیده ای از مصاحبه مهندس موسوی با پایگاه خبری جماران

       من احساس می کنم تمایل قدرت برای مطلق کردن خود، در بخش های مختلف نظام یک فساد ساختار یافته، پیدا کرده است

       خود قانون اساسی هم وحی نیست و اگر لازم باشد میتواند اصول آن مورد تجدید نظر قرار گیرد

     

     یکی از سئوال‌هایی که در انتخابات مطرح شد این بود که سیصد میلیارد دلار چه شده است؟در زمان جنگ اگر فساد اقتصادی مطرح می شد، سریع مورد توجه قرار می‌گرفت. کوچکترین فسادی، بزرگ دیده می شد. اگر در سطح دولتی گفته می شد که ده هزار دلار گم شده و تکلیفش روشن نیست و مشخص نیست کجا هزینه شده، ممکن بود که منجر به سقوط دولت بشود. در حالی که الان بحث میلیاردها دلار هست ولی هیچکس حساسیت نشان نمی دهد.

      اگر در یک نظام، مردم برایشان عادی باشد که حقوقشان پایمال بشود و آنها چیزی نگویند؛ آن نظام بسوی دیکتاتوری و خشونت سیر می کند

      بنده اعتقاد قطعی دارم که واگذاری پیمانهای چند میلیارد دلاری به سپاه، نه نفع کلیت نظام است و نه به نفع سپاه

هستند کسانی که نان خود را از این راه می خورند. واقعا من نمی دانم دین و ایمان دارند یا نه. الان فضای تهمت خیلی رواج دارد. ما افرادی داریم که اگر پرونده هایشان با نگاه امام گشوده شود پرونده های بسیار آلوده ای دارند. اینها آمدند یکدفعه یک حرکت عظیم مردمی را می گویند که به منافقین ارتباط دارند و ... .

مردمی که در انقلاب به صحنه آمدند یقینا برای این تحمل اینهمه مشکل نیامدند. آنها آمده بودند تا به رفاه و آزادی برسند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:46  توسط رشید  | 

چرا بدون اطلاع مجلس، 280 میلیون دلار به بولیوی وام دادید؟

پارلمان‌نیوز:دو عضو فراکسیون خط امام(ره)مجلس در جلسه علنی روز یکشنبه به اعطای 280 میلیون دلار وام از سوی ایران به کشور بولیوی اعتراض کردند.

به گزارش پایگاه خبری فراکسیون خط امام(ره)مجلس«پارلمان‌نیوز»، مصطفی کواکبیان با استناد به اصل 80 قانون اساسی اظهارداشت:«گرفتن و دادن وام و کمک های بلاعوض به خارج از سوی دولت باید زیر نظر مجلس صورت گیرد.»

را داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:39  توسط رشید  | 

اولين سفر....................................................................................

واقعا ديگه از اين شهر همدان دلم گرفته. شهري دلتنگ و يكنواخت كه هيچ شور و نشاطي بين اهاليش نيست.

با اينكه قرار بود كلاس ها سه شنبه شروع بشه من تصميم گرفتن براي هر چه زودتر خارج شدن از اين شهر روز يكشنبه برم. 5ساعت تو راه بودم 2ساعت هم سرگردان در تاكسي و اتوبوس تا رسيدم به دانشگاه.

فضاي سرسبز و آرامي داشت. نقشه دانشگاه را گرفتم و شروع كردم به پرسه زدن. چون محوطه دانشگاه روي يك تپه قرار گرفته به همه مناطق اطراف مشرف بود. سلف كاملا مشرف بود به زندان اوين و از پنجره اش زندان اوين كاملا مشخص بود. اولين باري بود كه ميديدمش. از اونجا براي همه زندان سياسي دعا كردم ، احمد قصابان ، مجيد توكلي ، احسان منصوري ،كيوان انصاري ، ابوالفضل جهاندار ، سعيد درخشندي ، صادق كبودوند ، احمد باطبي ، سهيل اصفي ، و دهها عزيز ديگر.......

بعد از ناهار و بعد از سر زدن به دانشكده يك راست رفتم امور فرهنگي تا در خواست مجوز يك نشريه دانشجويي كنم: خرداد

كارشناس نشريات اول نگاه مشكوكي بهم كرد و شروع كرد به سئوال و جواب كردن از مشخصات شناسنامه اي گرفته تا سوابق ام در دانشگاه قبلي ام. انگار جلسه بازجويي بود!!

بعد رفت سراغ اينكه هدفت چيه؟ ايا وابستگي تشكيلاتي به جايي داري؟ و هزاريك جور سئوال و جواب ديگه!

من هم كه همه حرفهامو از قبل آماده كرده بودم شروع كردم به بلبل زباني و سخنراني در مورد مطالبات  صنفي و دغدغه هاي فرهنگي! خلاصه هر جور سعي كرد منو بپيچونه و بفرسته دنبال نخود سيا نتونست!!

بعد چند تا نشريه دراورد و گفت چرا با اين ها همكاري نميكني؟! من نشريات رو گرفتم و شروع كردم به خوندن ، واقعا پر از چرت و پرت و اراجيف بود. از پنج تا مطلب 4تاش اتهام و توهين بود و مطلب پنجم هم تعريف و تمجيد ازوزير علوم !!

مطلب اول در مورد كمپين يك ميليون امضا بود و نوشته بود كه با كمك 75ميليون دلاري امريكا ، مديريت ميشه!!! مطلب بعد ابراز نارضايتي از همايش ازدواج بود و اينكه چرا دخترها و پسرها قاطي ميشن!!

مطلب بعد درخواست انقلاب فرهنگي بود!! بقيه اش هم ناگفته پيداست.

بعد كه ديد من اصرار دارم كه فرم هاي مربوطه رو بگيرم ، شروع كرد به گشتن و به هم زدن پرونده ها تا يك فرم درخواست مجوز پيدا كنه ! كلي گشت و بهم ريخت ولي فرم پيدا نكرد!!(كارشناس نشريات دانشجويي فرم درخواست مجوز نشريات رو نداره!!!) معلوم بود ميخواد منو دك كنه ولي من دوباره سماجت كردم و گفتم احتمالا تو سايت هست ! خلاصه بعد از كلي تلاش موفق به گرفتن يه فرم شدن. وقتي فرم رو داد شروع كرد به تهديد كردن كه اگه سابقه حراستي يا انضباطي داري وقت خودتو نگير و هزار يك مزخرف ديگه!! 

بالاخره فرم رو گرفتن و با مدارك مورد نياز تحويل دادم .... خدا كنه مجوز بدن

 

بعداظهر كلاس داشتم اما يهو گروه گفت كه كلاس ها از اول مهر شروع ميشه!!

يكي دو ساعتي بي هدف پرسه زدم. همه هم اطاقي هايم رفتند شهرستان. من موندم و يه اطاق خالي. يه جاي غريب

واسه فرار از دلتنگي همين بي هدف زدم بيرون. همين جوري بي هدف سوار اتوبوس تجريش شدم. وقتي پياده شدم نميدونستم كجا برم. يكهو  يادم اومد كه از پسرعموم شنيده بودم كه گورستان ظهيرالدوله حوالي ميدان تجريشه. دل گرفته و غمگين شروع كردم به پرسيدن،.... كسي بلد نبود. يكهو چشمم افتاد به يه پيرمرد با موهاي بلند و سفيد... از قيافه ش معلوم بود ادم معمولي نيست رفتم جلو و پرسيدم ... يه كاغذ از جيبش درآورد و كروكيش را برام كشيد من هم خيلي ازش تشكر كردم و رفتم.........بعد از حدود نيم ساعت پياده روي رسيدم به نبش خيابان ظهيرالدوله ، 100 متر جلوتر دست راست يه كوچه كوتاه بود كه ته كوچه يه دروازه قديمي بود با شيشه هاي رنگي .... بالاش روي چندتا كاشي نوشته شده بود: آرامگاه صفا ظهيرالدوله 1317

               

 

چند بار در زدم تا بالاخره يكي از توي ايفون گفت : چي كار داري؟! صداي يه پيرزن هفتاد هشتاد ساله بود. گفتم :اومدم زيارت.

گفت: مردها جمعه و زنها پنجشنبه

تا اومدم چيزي بگم ايفون رو گذاشت و ديگه هرچي در زدم جواب نداد.

نمي دونم يهو چرا اينقدر دلتنگ شدم .... چند دقيقه اي كنار در نشستم.... يهو يه پسر جواني اومد شروع كرد به درزدن ولي كسي باز نكرد..........گوشيش رو دراورد و زنگ زد به يكي و گفت اومدم سر قبر مادر بزرگم  در رو باز كن..... در باز شد من سريع رفتم و بهش گفتم من از راه دور آومدم ولي نميذارن برم تو ..گفت بامن بيا ... با هم رفتيم تو .... اون رفت و درست وسط گورستان نشست كنار يه قبر ........ من هم شروع كردم به گشتن بين سنگ قبرها..... روي قبرها پراز اسامي بزرگان بود: ملك شعرا بهار ، قمرالملوك وزيري ، داريوش رفيعي ، روح الله خالقي ،حسين ياحقي ، رشيد ياسمي ،مرتضي محجوبي ، كلنل پسيان، عبدالرحيم ميرفندرسكي ، ابوالحسن صبا ......... فقط من واون پسر جوان توي گورستان بوديم حوالي ساعت 6 بود. به طرفش رفتم كنار يه قبر نشسته بود داشت شعر ميخواند، بهش كه نزديك شدم ديدم روقبر نوشته فروغ فرخزاد..... نميدونم شايد نوه یا نتیجه شاید هم ندیده فروغ بود به هر حال رفتم چند تا عكس گرفتم و كنارش نشستم.

 

             

 

 

داشت شعر ميخواند و اصلا به من توجهي نكرد، وقتي شعر خوندنش تموم شد ..... نگاهي به من كرد. پرسيد اهل كجايي و بعد كلي حرف زديم...... از همه چيز .....پعد از چند دقيقه موبايلش زنگ زد ...... صحبتش كه تموم شد گفت من ديگه بايد برم........بلند شد خداحافظي كرد و رفت......

 

 من موندم يه گورستان خالي ، يه دل گرفته وبغضي كه گلومو فشار ميداد..... هيچ كس اون دوروبر نبود  شروع كردم به گريه كردن ،حسابي سبك شده بودم ..... گريه عجب موهبتيه .......... هوا گرگ و ميش بود ... نسيم خنكي ميومد..... هواي لطيفي بود ....... به قبر فروغ نگاه كردم......... شعر زيبايي روش هك شده بود :

من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريكي

اگر به خانه من امدي _ براي من

اي مهربان من چراغ بياور و يك دريچه

كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم..

 

فاتحه اي خواندم و بلند شدم ..... همينطور كه به سمت در خروجي ميرفتم  اشعار و اسامي روي قبرها را ميخواندم.......

اشعار جالبي بود...

روي قبر كلنل پسيان نوشته شده بود:

پاي در زنجير نزد دوستان

به كه با بيگانگان در بوستان

روي قبر رشيد ياسمي نوشته شده بود:

نسيم اسا از اين صحرا گذشتيم

سبك رفتار و بي پروا گذشتيم

كنون در كوي ناپيدا خراميم

چو از اين صورت پيدا گذشتيم

روي قبر مرتضي محجوبي نوشته شده بود :

با ما بودي ، بي ما رفتي

چو بوي گل به كجا رفتي

.

.

.

رسيدم به در،  اتاقي كوچك كنار حياط بود كه پيرزني تنها درآن زندگي ميكرد ، نگاهي به من كرد ، من خداحافظي كردم  در را باز كردم و رفتم.......

 هوا كاملا تاريك شده بود

من مانده بودم وچشماني خيس ودلي گرفته و كلي خاطره......... 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 21:17  توسط رشید  |