چهارشنبه نهم بهمن 1387
چندوقتي است آنچنان درگير دغدغه هاي روزمره شدم كه ديگه يادم رفته بود وبلاگي هم دارم! وقتي آدم پاشو از دانشگاه بيرون ميزاره ،مسائل و مشكلات اونقدر زيادن كه تمام ذهن آدمو پر ميكنن و ديگه جايي براي حال و هواي دانشجويي نميمونه.
نميدونم از كجا بگم ...... اين روزا تيتر خبر ها مرتبا عوض ميشه .....اتفاقات رنگاوارنگ زياده..... اوباما........ غزه....... انتخابات.......... خاتمي..... موسوي ...... دانشگاه شيراز..... خودكشي.... بازداشت..... پلمپ...... توقيف.... بحران اقتصادي........تورم....
البته جالبترين اتفاق براي من تو چند وقت اخير سفري بود به بلوچستان.........
خيلي جالب بود..... اخيرا خبر كشف چند معدن توي اين استان باعث شده تا توجه به اين منطقه بيشتر بشه!!! خصوصا وزارت صنايع و معادن و شركت هاي معدني كه برحسب اتفاق همين اخيرا به فكر محروميت زدايي تو اين استان افتادند!! ما هم كه دستمون هنوز زير سنگ استاد راهنماست ، مورد توجه واقع شديم چون بايد يه پروژه به دانشگاه ارائه بديم و البته بابتش هم هيچ چشم داشت مالي نداشته باشيم....... اين بود كه شديم مشتركالمنافع با اين دوستان محروميت زدا........
رفت و آمد پي در پي چند اكيپ از تهران براي مردم منطقه عجيب بود!! از ما مرتبا ميپرسيدند مال كدوم اداره ايد!! از كميته امداد اومديد يا نيروي انتظامي؟!!
اونجا فقط اين دوتا ارگان رو ميشناختند!!
ادم نميدونه چي بگه .... فقط تابود محروميت بودو فقر بودو بدبختي .... من كه باديدن بعضي روستاهاي كپري ياد اردوگاهاي آوارگان جنگهاي داخلي آفريقا!! ميفتم
قيافه هاي لاغر تكيده و محروم.... زير افتاب سوزان.......
آدم هاي كه همه عمرشون رو توي كپر زندگي ميكنند!! يك كپر براي اعضاي خانواده و يك كپر براي چند بز لاغر كه بّاز هم آدمو ياد افريقا مينداخت!! نه اينجا آفريقا نيست اينجا جمهوري اسلامي ايرانه!!
![]()
![]()
نه آبي براي كشاورزي نه علوفه اي براي دامداري...... نه كارخانه اي ونه حتي كارگاهي براي كارگري....
اكثرشون ميگفتند كه ما نون خور امارات، عمان، كويت و پاكستانيم .... چند ماه اونجا هستيم و چند ماه اينجا پيش خانواده مون.....
عده اي هم نون خور خودشون بودند! محموله هاي چند صد كيلويي ترياك رو تحوبل ميگرفتند و يه مسير 20 كيلومتري تا سر جاده اسفالت ميبردند و به ازاي هر باري 500 هزار تومان ميگرفتند.البته معلوم نبود كه بتوند شب با دست پر بر گردن خونه...........به گشت نيروي انتظامي كه بخوري...... كار تمومه........
تو اون چند روز كه ما اونجا بوديم حداقل 4 تا در گيري منجر به تلفات اتفاق افتاد
صاحب بار يكي ديگه بود كه كسي نميشناختش...... اين بدبختا فقط حمال بودن و نه بيشتر!
اينها همان اشرار معروف بودند كه البته بر خلاف تصور ، فقر و بدبختي از سركله شان ميباريد. لباسهاي مندرس قيافه هاي لاغر ، سوخته و داغون........
اين ها بيشتر مفلوك بودند تا شرور!
يكيشون ميگفت كه من شام شب ندارم..... خداكنه معادن اين منطقه راه بيفته تا ما كاري گيرمون بياد و از اين فلاكت راحت بشيم ......
عجيب تر اينكه اين روستا ها حتي راه دسترسي به هم نداشتند ، تنها راه هاي ارتباطي كف رودخانه هاي خشك شده بود بود كه در بعضي جاها تبديل به لجنزار شده بود. عضو شوراي يكي از روستا ها ميگفت تو فصل بهار بعد بارندگي هاي رگباري، اين لجنزار ها پر آب ميشه و راه هاي ارتباطي ما قطع ميشه و ممكنه تا يكي دوماه با بيرون هيچ ارتباطي نداشته باشيم!!
هپاتيت و مالاريا بيداد ميكرد. خيلي از بچه هاي كوچيك تو تابستون از مالاريا ميمردن.
تو همون چند روز من چند تا مريض هپاتيتي ديدم..... باوركردنش مشكله..... اينجا ايرانه نه افريقا
ترياك ،هپاتيت، مالاريا ، كميته امداد، نيروي انتظامي و ديگر هيچ......!!
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
آدم كشي چه آسان!!
دادسرای عمومی و انقلاب زاهدان:
يععقوب مهرنهاد به اتهام «محاربه و فساد فی الارض» از
طریق عضویت و همکاری با «گروهک تروریستی موسوم به جندالله اعدام شد.
به همين سادگي! بدون ارائه حتي يك سند مبني بر اين
ادعا! بدون دادگاه علني!
مهرنهاد بدون دادرسی عادلانه و وجود هیچ سندی، تحت عنوان ” تروریست” مجرم
شناخته شد
در فروردين ماه 86 يعقوب كه دبير
انجمن موسوم به انجمن جوانان صداي عدالت بود با برپايي مراسمي رسمي
مقامات محلي را به چالش كشيد و از آنها خواست مسئوليت پذير باشند
بلا فاصله ماموران امنيتي وي را بازداشت و بعد هم
آعدام!!!
نميدونم چي بگم. رژيم مدعي اخلاق و كرامت انساني!!
چقدر اسان ادم ميكشد.
به لطف شجاعت نظام اسلامي به رتبه اول اعدام در جهان
نائل شديم
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
اين روزها خبر بازداشت و بگير بگير مثل نقل نبات اين
طرف و اون پخش ميشه. بچه هاي مشهد، بچه هاي تهران، بچه هاي پلي تكنيك ، بچه هاي
زنجان، بچه هاي دفتر تحكيم ، اخرين خبر هم بازداشت جمعي از فعالان فرهنگي كرد در
شهر بوكان بود كه اسم دوست عزيزم امجد غلامي هم در بين بازداشت شدگان بود.
خبر جالب تر بازداشت دو پزشك موسس انستيتو پارس دكتر
آرش و كيانوش علايي است. مبارزه با ايدز و اعتياد فعاليت اصلي اين دو پزشك بوده!!!
به نظر من بزرگترين ضعف جنبش آزادي خواهي ايران عدم
انسجام است. اختلافات علكي و مسخره بين گروه هاي مختلف، اراجيف سياسي كه بعضي وقت
ها براي ژست گرفتن عليه هم ميگن ، همه و همه باعث ضعف جدي شده. اثر منفي اين اختلافات بسيار بدتر از ضربات
حكومت است. نمونه اش هم اختلافات اخير بچه هاي دفتر تحكيمه كه باعث گستاخي حاكميت
و بازداشت بچه ها شد.
شرايط درهم و برهم داخلي و شرايط ناآرام و پيچيده
بين المللي باعث شده كه جمهوري اسلامي از آب گل آلود ماهي بگيره. از طرفي در داخل
سركوب تمام عيار عليه گروه هاي منتقد و مخالف را پيش ببره و در خارج هم با استفاده
از اختلافات بين كشورها با فريب و شانتاژ اهداف خودشو پيش ببره.
با اين اوضاع قاراشميش اميد به هيچ تغيير و بهبودي
در اوضاع نيست فعلا بايد منتظر گذشت زمان بود تا ببينيم چه پيش مياد.
پنجشنبه هشتم فروردین 1387
اين چندمين باري است كه در وبلاگي جديد مطلب مينويسم هربار به بهانه اي........ البته اين بار پس از يه وقفه چند ماهه.
احتمالا بعضي از مطالب وبلاگ هاي قبليمو بيارم اينجا البته با سانسور!!
سابقا خيلي علاقه مند به تحليل هاي سياسي در مورد وقايع مختلف بودم. خودم هم بعد هر اتفاق يا خبري يه مطلب تحليلي مينوشتم. ولي الان ديگه زياد حال و حوصله نوشتن ندارم تحليل هاي سياسي هم خيلي برام كليشه اي شده .
پارسال عضو انجمن اسلامي بودم هر روزبا بچه هاي انجمن درمورد مسائل مختلف صحبت ميكرديم تو بحث هاي ازاد شركت ميكردم و........ حضور در جمع دوستان انجمني واقعا فرصتي براي افزايش اطلاعاتم بود. همين ارتباط باعث علاقه ميشد............. اما امسال چي ........ يه دانشگاه بي بخار به معناي واقعي كلمه!! نه انجمي نه نشريه اي و نه حتي شوراي صنفي! حراست چي ها همه جا هستند تكون بخوري ميتكوننت!!
خوابگاه افتضاح،غذاي افتضاح تر، كتابهاي قديمي و كتابخانه مزخرف!!
اينجا بيشتر به يك دبيرستان دخترانه شبيهه تا دانشگاه، اصلا فضاي دانشجويي نداره، فقط يه اسم مثلا گنده داره= دانشگاه شهيد بهشتي
ميخواستم مجوز يه نشريه بگيرم. قرار شد اين ترم بگزره تا رفتارم براي حضرات حراست مشخص بشه !! كه البته با مشكلاتي كه برام در مورد تجمع 18 آذر پيش اومد اونم پريد!! البته هنوزهم مشكلات ادامه داره!در كل اوضاع اصلا خوب نیست
دلم براي همه دوستان دانشگاه بوعلي و به خصوص بروبچه هاي انجمن تنگ شده.
راستی مطالب پايين هم چند تا مطلب از وبلاگ هاي قبليه!!
دوشنبه بیستم اسفند 1386
چهره مخوف مهرورزي...................................................................................
چند وقتي است كه حوصله اي براي نوشتن نداشتم.سابقا بعد هر اتفاقي مطلبي مينوشتم.اما الان اينقدر مطالب و مشكلات زياده كه ادم نميدونه از كدومش بنويسه.
روزگار غريبيي است. واقعا اتفاقات مهم و تكان دهنده اي در اطراف مان اتفاق ميافتد و ذهن ما در گيرهياهوي هوچي هاست. باز هم انتخابات(!!) باز هم اصولگرا و اصلاح طلب(!!) واقعا نميدانم ته ابن بازي ها چه دردي از ما دوا ميشود.
ديروز در خبرنامه اميركبير خبري ديدم از وضعيت دانشجويان زنداني... نميدانم اسمش را چه بگذارم....
واقعا تكان دهنده بود.......
"" بازجويان وزارت اطلاعات مراسمي در زندان اوين گرفته اند و همه دانشجويان موسوم به طيف چپ را يكجا جمع كرده اند. بهروز کریمی زاده و پیمان پیران دو تن از برجسته ترین نیروهای چپ دانشجویی با چشم بند به میان جمع آورده می شوند. با برداشته شدن چشمبند و مشخص شدن چهره این دو زندانی سیاسی موجی از بهت و غم همگان را فرا می گیرد. اوضاع ظاهری و وضعیت جسمانی این دو نفر به قدری رقت اگیز و اسفبار بوده است که تعدادی از دانشجویان بازداشت شده بی اختیار گریه کرده اند. به گفته یکی از دانشجویان دانشگاه تهران هنگامی یکی از دانشجویان زندانی که سعی داشته است در گوش بهروز کریمی زاده به نجوا مطلبی را بیان کند با خنده ی تلخ این فعال دانشجویی روبه رو شده و رو به دانشجوی زمزمه کننده بیان کرده است که قادر به شنیدن نیست و اگر مطلبی دارد در گوش راست وی گفته شود.
دستهای بهروز کریمی زاده تا آنجا که از آستین بیرون بوده مملو از اثر خاموش کردن سیگار بر بدن بوده است و این صحنه وقتی کامل می شود که دانشجویان زندانی متوجه نوع راه رفتن پیمان پیران شده اند.
پیمان پیران تقریبا به جای راه رفتن بر روی زمین می خزیده است و به جای بلند کردن پاها در هنگام گام برداشتن به هر دو پای خود را بر روی زمین می کشیده است. در میانه این به اصلاح جشن تولد پیمان پیران به یکی از دانشجویان دانشگاه علامه گفته است که کف و مچ هر دو پایش بر اثر ضربات کابل مجروح شده است.""
متاسفانه به دلیل رعب و وحشت حاصل از فشارهای دهشتناک نیروهای امنیتی ایران بر دانشجویانی که در روزهای گذشته آزاد شده اند هیچ یک از این دانشجویان حاضر به انجام مصاحبه و یا مطرح کردن کامل آنچه که بر آنان رفته است نیست و حتی محکم ترین این دانشجویان در جواب هر سوال از وضعیت زندان و نوع شکنجه ها تنها به گریه کردن اکتفا می کنند.""
واقعا يه ادم چه طور ميتونه همچين رفتاري با هم نوع خودش بكنه!! البته قبلا هم اخبار وحشتناك ديگري در مورد نحوه شكنجه دانشجويان دانشگاه اميركبير (توكلي،قصابان،منصوري) شنيده بودم. از كتك زدن و حتي اذيت وآزار جنسي!! دانشجويان. نميدونم چطور ممكنه يه ادم اينقدر بي رحم بشه!! احتمالا اين بازجو ها بيمار رواني هستند!!
به قول يكي از دوستان " مهرورزي چه چهره مخوفي دارد"
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
اولين سفر....................................................................................
واقعا ديگه از اين شهر همدان دلم گرفته. شهري دلتنگ و يكنواخت كه هيچ شور و نشاطي بين اهاليش نيست.
با اينكه قرار بود كلاس ها سه شنبه شروع بشه من تصميم گرفتن براي هر چه زودتر خارج شدن از اين شهر روز يكشنبه برم. 5ساعت تو راه بودم 2ساعت هم سرگردان در تاكسي و اتوبوس تا رسيدم به دانشگاه.
فضاي سرسبز و آرامي داشت. نقشه دانشگاه را گرفتم و شروع كردم به پرسه زدن. چون محوطه دانشگاه روي يك تپه قرار گرفته به همه مناطق اطراف مشرف بود. سلف كاملا مشرف بود به زندان اوين و از پنجره اش زندان اوين كاملا مشخص بود. اولين باري بود كه ميديدمش. از اونجا براي همه زندان سياسي دعا كردم ، احمد قصابان ، مجيد توكلي ، احسان منصوري ،كيوان انصاري ، ابوالفضل جهاندار ، سعيد درخشندي ، صادق كبودوند ، احمد باطبي ، سهيل اصفي ، و دهها عزيز ديگر.......
بعد از ناهار و بعد از سر زدن به دانشكده يك راست رفتم امور فرهنگي تا در خواست مجوز يك نشريه دانشجويي كنم: خرداد
كارشناس نشريات اول نگاه مشكوكي بهم كرد و شروع كرد به سئوال و جواب كردن از مشخصات شناسنامه اي گرفته تا سوابق ام در دانشگاه قبلي ام. انگار جلسه بازجويي بود!!
بعد رفت سراغ اينكه هدفت چيه؟ ايا وابستگي تشكيلاتي به جايي داري؟ و هزاريك جور سئوال و جواب ديگه!
من هم كه همه حرفهامو از قبل آماده كرده بودم شروع كردم به بلبل زباني و سخنراني در مورد مطالبات صنفي و دغدغه هاي فرهنگي! خلاصه هر جور سعي كرد منو بپيچونه و بفرسته دنبال نخود سيا نتونست!!
بعد چند تا نشريه دراورد و گفت چرا با اين ها همكاري نميكني؟! من نشريات رو گرفتم و شروع كردم به خوندن ، واقعا پر از چرت و پرت و اراجيف بود. از پنج تا مطلب 4تاش اتهام و توهين بود و مطلب پنجم هم تعريف و تمجيد ازوزير علوم !!
مطلب اول در مورد كمپين يك ميليون امضا بود و نوشته بود كه با كمك 75ميليون دلاري امريكا ، مديريت ميشه!!! مطلب بعد ابراز نارضايتي از همايش ازدواج بود و اينكه چرا دخترها و پسرها قاطي ميشن!!
مطلب بعد درخواست انقلاب فرهنگي بود!! بقيه اش هم ناگفته پيداست.
بعد كه ديد من اصرار دارم كه فرم هاي مربوطه رو بگيرم ، شروع كرد به گشتن و به هم زدن پرونده ها تا يك فرم درخواست مجوز پيدا كنه ! كلي گشت و بهم ريخت ولي فرم پيدا نكرد!!(كارشناس نشريات دانشجويي فرم درخواست مجوز نشريات رو نداره!!!) معلوم بود ميخواد منو دك كنه ولي من دوباره سماجت كردم و گفتم احتمالا تو سايت هست ! خلاصه بعد از كلي تلاش موفق به گرفتن يه فرم شدن. وقتي فرم رو داد شروع كرد به تهديد كردن كه اگه سابقه حراستي يا انضباطي داري وقت خودتو نگير و هزار يك مزخرف ديگه!!
بالاخره فرم رو گرفتن و با مدارك مورد نياز تحويل دادم .... خدا كنه مجوز بدن
بعداظهر كلاس داشتم اما يهو گروه گفت كه كلاس ها از اول مهر شروع ميشه!!
يكي دو ساعتي بي هدف پرسه زدم. همه هم اطاقي هايم رفتند شهرستان. من موندم و يه اطاق خالي. يه جاي غريب
واسه فرار از دلتنگي همين بي هدف زدم بيرون. همين جوري بي هدف سوار اتوبوس تجريش شدم. وقتي پياده شدم نميدونستم كجا برم. يكهو يادم اومد كه از پسرعموم شنيده بودم كه گورستان ظهيرالدوله حوالي ميدان تجريشه. دل گرفته و غمگين شروع كردم به پرسيدن،.... كسي بلد نبود. يكهو چشمم افتاد به يه پيرمرد با موهاي بلند و سفيد... از قيافه ش معلوم بود ادم معمولي نيست رفتم جلو و پرسيدم ... يه كاغذ از جيبش درآورد و كروكيش را برام كشيد من هم خيلي ازش تشكر كردم و رفتم.........بعد از حدود نيم ساعت پياده روي رسيدم به نبش خيابان ظهيرالدوله ، 100 متر جلوتر دست راست يه كوچه كوتاه بود كه ته كوچه يه دروازه قديمي بود با شيشه هاي رنگي .... بالاش روي چندتا كاشي نوشته شده بود: آرامگاه صفا ظهيرالدوله 1317

چند بار در زدم تا بالاخره يكي از توي ايفون گفت : چي كار داري؟! صداي يه پيرزن هفتاد هشتاد ساله بود. گفتم :اومدم زيارت.
گفت: مردها جمعه و زنها پنجشنبه
تا اومدم چيزي بگم ايفون رو گذاشت و ديگه هرچي در زدم جواب نداد.
نمي دونم يهو چرا اينقدر دلتنگ شدم .... چند دقيقه اي كنار در نشستم.... يهو يه پسر جواني اومد شروع كرد به درزدن ولي كسي باز نكرد..........گوشيش رو دراورد و زنگ زد به يكي و گفت اومدم سر قبر مادر بزرگم در رو باز كن..... در باز شد من سريع رفتم و بهش گفتم من از راه دور آومدم ولي نميذارن برم تو ..گفت بامن بيا ... با هم رفتيم تو .... اون رفت و درست وسط گورستان نشست كنار يه قبر ........ من هم شروع كردم به گشتن بين سنگ قبرها..... روي قبرها پراز اسامي بزرگان بود: ملك شعرا بهار ، قمرالملوك وزيري ، داريوش رفيعي ، روح الله خالقي ،حسين ياحقي ، رشيد ياسمي ،مرتضي محجوبي ، كلنل پسيان، عبدالرحيم ميرفندرسكي ، ابوالحسن صبا ......... فقط من واون پسر جوان توي گورستان بوديم حوالي ساعت 6 بود. به طرفش رفتم كنار يه قبر نشسته بود داشت شعر ميخواند، بهش كه نزديك شدم ديدم روقبر نوشته فروغ فرخزاد..... نميدونم شايد نوه یا نتیجه شاید هم ندیده فروغ بود به هر حال رفتم چند تا عكس گرفتم و كنارش نشستم.

داشت شعر ميخواند و اصلا به من توجهي نكرد، وقتي شعر خوندنش تموم شد ..... نگاهي به من كرد. پرسيد اهل كجايي و بعد كلي حرف زديم...... از همه چيز .....پعد از چند دقيقه موبايلش زنگ زد ...... صحبتش كه تموم شد گفت من ديگه بايد برم........بلند شد خداحافظي كرد و رفت......
من موندم يه گورستان خالي ، يه دل گرفته وبغضي كه گلومو فشار ميداد..... هيچ كس اون دوروبر نبود شروع كردم به گريه كردن ،حسابي سبك شده بودم ..... گريه عجب موهبتيه .......... هوا گرگ و ميش بود ... نسيم خنكي ميومد..... هواي لطيفي بود ....... به قبر فروغ نگاه كردم......... شعر زيبايي روش هك شده بود :
من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريكي
اگر به خانه من امدي _ براي من
اي مهربان من چراغ بياور و يك دريچه
كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم..
فاتحه اي خواندم و بلند شدم ..... همينطور كه به سمت در خروجي ميرفتم اشعار و اسامي روي قبرها را ميخواندم.......
اشعار جالبي بود...
روي قبر كلنل پسيان نوشته شده بود:
پاي در زنجير نزد دوستان
به كه با بيگانگان در بوستان
روي قبر رشيد ياسمي نوشته شده بود:
نسيم اسا از اين صحرا گذشتيم
سبك رفتار و بي پروا گذشتيم
كنون در كوي ناپيدا خراميم
چو از اين صورت پيدا گذشتيم
روي قبر مرتضي محجوبي نوشته شده بود :
با ما بودي ، بي ما رفتي
چو بوي گل به كجا رفتي
.
.
.
رسيدم به در، اتاقي كوچك كنار حياط بود كه پيرزني تنها درآن زندگي ميكرد ، نگاهي به من كرد ، من خداحافظي كردم در را باز كردم و رفتم.......
هوا كاملا تاريك شده بود
من مانده بودم وچشماني خيس ودلي گرفته و كلي خاطره.........